خوشا آنان که در بازار گیتی
خریدار وفا بودند و هستند
خوشا آنان که در راه رفاقت رفیق با وفا بودند و هستند

نوشته شده توسط محدثه تنها در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
دلتنگم از نبودن چشمت نگاه كن
با يك مداد ساده دلم را سياه كن
مي دانم اشتباه بزرگيست عاشقي
با اين همه به خاطر من اشتباه كن
مي ترسم از حوالي چشم تو رد شوم
چشمان سر به زير مرا سر به راه كن
تا كي شكسته بسته بمانم كه ميرسي
فكري به حال پنجره رو به ماه كن
نوشته شده توسط محدثه تنها در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
وقتی که خاکم می کنن، بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسهامو، بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید
نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد
رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد
بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
می خوام رو سنگ قبرم این باشه
می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه راهش
داغی که موندش رو دل مادر
نوشته شده توسط محدثه تنها در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت
بر خاک بخواب نازنين تختي نيست اواره شدن حكايت سختي نيست
ازپاكي اشكهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
نوشته شده توسط محدثه تنها در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
از طرف خودت ...تقدیم به خودت
برای تو که هنوز معنی دوست داشتن رو نمی دونی
بی خبر رفتی...چرا
بای تا های
اگه منو نمی خوای ...بگو...تعارف نکن..
چرا نمیای.....من منتظرم
میشه بپرسم چرابهم سر نمی زنید...
من دارم بزرگ میشم....
درباره وبلاگ

دلم می خواست همیشه اون چیزایی رو که نمیشه به زبون بیارم ‘لااقل بنویسم ...اما حالا میبینم که حرفی واسه گفتن ندارم ..اسمم محدثه...17 سالمه ..شعر میگم اما دوس ندارم شعرامو واسه همه بخونم ..دوس داشتین برام نظر بذارید ..تا بعد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY