نوشته شده توسط محدثه تنها در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
فصل بارونی بیشه
رنگ چشماته همیشه
حسه تازه بودن من
بی نگاه تو نمی شه
اگه دیروز اگه فردا
اگه با هم اگه تنها
با توام خود خود تو
اگه حتی توی رویا
نه می افتم به پای تو
نه میمیری برای من
همیشه رد پات پیداست
کناره رد پای من
کاش دوباره بودن من
رنگ بودن تو باشه
نوشته شده توسط محدثه تنها در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت
خسته وملول از روزگار
برای خود پیله ای ساخته ام
نه به امید پروانه شدن
چون مرگ قناری ها را دیده ام،
درون قفس .
وقتی با چشمان پر از آرزو
یادآورخاطرهایم
در خلوتگاه شبانه...! ،
وعده گاه قدیم مان،
بودم
دیدم که شعرها ونوشته هایم
که برای تو بود
به تاراج رفته است
شعر ها ونوشته هایم
به تاراج رفته
ولی قلب و روحم
هنوز گرفتار تاراج خزان نشده
نوشته شده توسط محدثه تنها در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
صربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم
نوشته شده توسط محدثه تنها در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت
نوشته شده توسط محدثه تنها در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
((فروغ فرخزاد))
نوشته شده توسط محدثه تنها در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت
*صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
تو اگر کوچ کني بغض خدا ميشکند
صبر کن گريه به زنجير شود بعد برو
نوشته شده توسط محدثه تنها در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
* *برای تو که خیلی وقته منتظر اومدنتم *اگه در زندگي به يه در بزرگ که يه قفل بزرگ روش بود رسيدي ، نترس و نااميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي ذاشتن *چه قدر سخته گل آرزوهاتوتو باغ ديگري ببيني و هزاربارتو خودت بشكني واون وقت آروم زير لب بگي گل من باغچه ي نو مبارك.. *چه قدر سخته تو چشاي كسي كه تمامه عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني وبه جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوستش داري *شيمي نخوندم ولي ميدونم اگه عشق نباشه مولکولهاي اکسيژن و هيدروژن نميتونن اينقدر محکم همديگر رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد. *اگه روزگار بيرحمه تو مهربون باش اگه آفتاب ميسوزونه تو سايبون باش حالا که سرما کمين کرده کنار باغچه واسه گلهای نيمه جون تو باغبون باش. *عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمه كه چرا خيس نشده... *بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
نوشته شده توسط محدثه تنها در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
سلام...اما ...اما اومدم تا تبریک بگم به همه ی اونایی که امسالم دلتنگ می مونن..تازه از سفر برگشتم ..بایه دنیا خاطره..دیر شده اما بهترازاینه که فکر کنید من یه دلتنگ بی وفام..تا بعد
نوشته شده توسط محدثه تنها در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
از طرف خودت ...تقدیم به خودت
برای تو که هنوز معنی دوست داشتن رو نمی دونی
بی خبر رفتی...چرا
بای تا های
اگه منو نمی خوای ...بگو...تعارف نکن..
چرا نمیای.....من منتظرم
میشه بپرسم چرابهم سر نمی زنید...
من دارم بزرگ میشم....
درباره وبلاگ

دلم می خواست همیشه اون چیزایی رو که نمیشه به زبون بیارم ‘لااقل بنویسم ...اما حالا میبینم که حرفی واسه گفتن ندارم ..اسمم محدثه...17 سالمه ..شعر میگم اما دوس ندارم شعرامو واسه همه بخونم ..دوس داشتین برام نظر بذارید ..تا بعد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY