دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
صربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم
نوشته شده توسط محدثه تنها در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
از طرف خودت ...تقدیم به خودت
برای تو که هنوز معنی دوست داشتن رو نمی دونی
بی خبر رفتی...چرا
بای تا های
اگه منو نمی خوای ...بگو...تعارف نکن..
چرا نمیای.....من منتظرم
میشه بپرسم چرابهم سر نمی زنید...
من دارم بزرگ میشم....
درباره وبلاگ

دلم می خواست همیشه اون چیزایی رو که نمیشه به زبون بیارم ‘لااقل بنویسم ...اما حالا میبینم که حرفی واسه گفتن ندارم ..اسمم محدثه...17 سالمه ..شعر میگم اما دوس ندارم شعرامو واسه همه بخونم ..دوس داشتین برام نظر بذارید ..تا بعد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY